• عناوین

      درباره سایت

       

      در باره من

       

      مقالات من

       

      ارتباط با من

       

  • موضوعات

    • عمومی (26)
    • تاریخ (4)
    • فلسفه (2)
    • ادبیات (5)
    • فرهنگ و هنر (1)
    • ورزش (5)
    • شخصی (6)
    • مناسبتها (3)
  • بایگانی ماهیانه

    • آبان ۱۳۸۴
    • آذر ۱۳۸۴
    • دي ۱۳۸۴
    • بهمن ۱۳۸۴
    • اسفند ۱۳۸۴
    • فروردين ۱۳۸۵
    • ارديبهشت ۱۳۸۵
    • خرداد ۱۳۸۵
    • تير ۱۳۸۵
    • مرداد ۱۳۸۵
    • شهريور ۱۳۸۵
    • مهر ۱۳۸۵
    • آذر ۱۳۸۵
    • دي ۱۳۸۵
    • بهمن ۱۳۸۵
    • اسفند ۱۳۸۵
    • فروردين ۱۳۸۶
    • خرداد ۱۳۸۶
    • آبان ۱۳۸۶
  • آخرین نوشته ها

    • اندر خیالات باطله
    • سپاهان قهرمان
    • نیایش نوروز
    • ايران و رها
    • صدف خالی
    • بر عبث می پایم …
    • زندگی باید کرد
    • ملیت و ضد ملیت !
    • تاریخ ایران ، قسمت دوم
    • تاریخ ایران ، قسمت اول
  • آمار بازدید

  • RSS

      مطالب | نظرات

  • پیوست ها

    • ورود
    • Mohammad Afghari
    • WordPress
     

  • روزشمار

    دسامبر 2005
    ش ی د س چ پ ج
    « Nov   Jan »
     12
    3456789
    10111213141516
    17181920212223
    24252627282930
    31  
  • ساعت

  • جستجو

  • پیوند ها

    • ایران جاوید
  •  

دی ماه ۱۳۸۴

عشق به خدا…

عشق به خدا در فلسفه اسپینوزا

هگل زمانی گفت : يا بايد اسپينوزايی باشی و يا اصلاً فيلسوف نباشی !

وقتی اسپينوزا تکفیر و از کنيسه يهود اخراج شد شمع هاي کنيسه را يکی يکی خاموش مي کردند به نشانه آنکه نور ايمان در دل اين ملحد رو به خاموشی است . يقيناً آنچه که آتش کينه و حسد صاحبان کنیسه را نسبت به اسپينوزا شعله ور تر مي ساخت اين بود که آنان طبيعتاً انتظار داشتند با خروج وي از جامعه و دين يهود گرايشات توحيدي و خداپرستانه در وي رو به افول نهد تا از وي ملحدي بسازند در خور نفرین نامه بلندی که نثار روح خبیث او کرده بودند اما به عکس غربت و انزواي اسپينوزا در نهاد وي نوعي عرفان حکيمانه به جا نهاد …

برای مطالعه مقاله اینجا را کلیک کنید

سخن گفتن و نوشتن از اسپينوزا فيلسوفی که بيش از ۳۰۰ سال پيش دارفانی را وداع گفته است شايد به اعتقاد برخی در زمانی که عصر مدرنيسم را پشت سرنهاده و پسا مدرنيسم را تجربه مي کنيم بی ثمر و مضحک به نظر برسد .

بشر اينک در آغاز هزاره سوم ميلادی به سر مي برد و بر اوج قلل پيشرفت مادی . اما آيا انچه که انسان ماشین شده امروز بدان رسيده است همان مدينه فاضله ای بود که روزگارانی فلاسفه از دکارت به بعد نويد آن را داده بودند ؟ مگر نه آنکه قرار بود غول شکست ناپذير (( علم )) آن بهشت آسمانی که کليسا وعده اش را به انسان داده بود در زمين براي وی بنا کند؟ اما آيا جهان نابرابر امروز همان خلد برين است ؟ آيا دنيای دچار بحران معنای عهد حاضر که ۲ جنگ جهانی را تجربه کرد و در عطش به راه انداختن سومين آن مي سوزد همان جنت جاودان است؟
ولتر خطاب به خداوند گفت : اگر مسيحی نيستم براي اين است که تو را بهتر دوست داشته باشم .
اين زنگ خطری بود که صداي آن نه شبيه به بانگ ناقوس کليسا اي بود که گاليلئو گاليلئی را به جرم گفتن اينکه زمين است که به دورخورشيد مي چرخد محاکمه کرد و نه شبيه فرياد هاي ژوردانو بورونو رياضیدان ايتاليایی که همين حرف را تکرار کرد و چون حاضر به تکذيب آن نشد زنده زنده در آتش سوخت .صداي اين زنگ خطر بيشتر به غرش نفرت انگيز دو بمب اتمی مي مانست که جان هزارن ژاپنی را به طرفه العينی گرفت .
انسانی که در عصر ولتر مسيحيت را به خاطر خدا کنار گذشت کجا و انسانی که در قرن بيست و یکم به نام خدا و مسيح ( بخوانيد دموکراسی ، آزادی ، حقوق بشر و … ) به هر جنايتی دست ميآزد کجا ؟
به راستی گمگشته بشر چيست ؟
بشری که روزی به مانند کانت تمام حم و غم خود را مصروف آن کرد که علم اخلاق را از نسبيت برهاند و هم او روزديگر در قالب پوزيتيويسم منطقی تمامي گزاره هاي اخلاقی را فاقد معنا دانست .
بشری که روزی مثل اسپينوزا فقط به خاطراينکه گفته بود کتاب عهد عتيق حرفی در باره بقا ء روح و زندگي پس از مرگ نگفته است تکفیر گردید و حاضر شد نفرين نامه شيوخ کنيسيه يهود را که حاوي تمامي نفرين هاي سفر احکام بود به خاطر خدا به جان بخرد و ديگر روز چون سارتر گفت : کاش من هم خدايی داشتم .
من نه قصدم تصديق آن است نه رد اين . نه پاسخ گفتن به هيچ پرسش فلسفی .
تنها هدف من اين است که اصل سؤال را به جاي اين همه جواب يک بار ديگر بپرسم :
به راستی گمگشته بشر چيست ؟
… در پاسخگویی به آن عميقاً معتقدم فلاسفه پس از مارکس و نيچه دين خود را در حق اسلاف خود ادا نکردند چرا که اساساً دينی براي خود قائل نبودند ! و به همين جهت صحبت کردن از فيلسوفی مانند اسپينوزا که انسان زیستن را به انسان می آموزد ، نه امروز و نه هيچ گاه ديگر (( دمده )) نخواهم دانست .
چرا که :

يا بايد اسپينوزايی باشی و يا اصلاً فيلسوف نباشی .

پیوند ثابت | نظر بدهید موضوع :عمومی , فلسفه .

 نگاشته شده به قلم محمد افقری در تاریخ ۳ دی ۱۳۸۴ ساعت ۵:۱۵ ق.ظ.


 

» صفحه ی بعدی