رستگاری در شاوشنک، روایت پیام‌آور عصر جدید
نقدی بر پرمخاطب‌ترین فیلم تاریخ سینما

پوستر فیلم رستگاری در شاوشنک
پوستر فیلم رستگاری در شاوشنک
کسی که اهل فیلم و سینما باشد، احتمالاً با فیلم «رستگاری در شاوشنک» (The Shawshank Redemption) ساخته «فرانک دارابونت» و رتبه اول آن در بین برترین فیلم‌های تاریخ سینما به انتخاب کاربران IMDB آشناست. من البته قصد ندارم به این موضوع بپردازم که چگونه زورآزمایی طرفداران دو فیلم «پدرخوانده» و «شوالیه تاریکی» موجب شد تا «رستگاری در شاوشنک»، در جایگاه محبوبترین فیلم تاریخ سینما قرار گیرد و بدیهی است که نمی‌خواهم وارد این بحث چالش‌برانگیز شوم که آیا واقعاً این فیلم شایسته چنین جایگاهی هست یا نه؟ چرا که اینطور رده‌بندی‌ها گرچه به خودی خود راهگشا هستند، اما بحث کردن بر سر آنکه رتبه فیلم‌های مورد علاقه ما در این رده‌بندی‌ها تا چه حد مطابق میل ما هست یا نیست، به بروز تعصب‌هایی منجر می‌شود که خروجی آن ضرورتاً نادیده گرفته شدن بخشی از واقعیت سینماست.
قبل از آنکه به نوشتن در این زمینه ادامه دهم ذکر دو نکته را ضروری می‌دانم. اولاً من شخصاً تخصصی در نقد فیلم ندارم و آنچه خواهم نگاشت تنها رهیافت شخصی و شهودی من برای ارائه خوانشی سمبولیک از این فیلم خواهد بود و پیشاپیش اذعان می‌کنم که این رهیافت ممکن است کاملاً نادرست باشد. ثانیاً اگر این فیلم را ندیده‌اید پیشنهاد می‌کنم همین الان از خواندن ادامه این متن خودداری کنید! زیرا ممکن است داستان فیلم لوث شود و بعداً از مشاهده آن، چنان که باید لذت نبرید.
داستان فیلم «رستگاری در شاوشنک» (که از این پس در این متن از آن با عنوان مختصر «رستگاری» یاد خواهم کرد) برگرفته از داستان کوتاه «ریتا هیورث و رستگاری در شاوشنک» اثر «استیون کینگ» است. این نویسنده همان کسی است که استنلی کوبریک فیلم «درخشش» را بر پایه داستان دیگری به همین نام از وی ساخته است.
ادندرو دوفرین، نقش اول فیلم با بازی تیم رابینز، معاون بانکی در ایالت مین در منطقه نیوانگلند امریکاست که پس از پی‌بردن به خیانت همسرش و یک گلفباز مشهور تصمیم به قتل آن دو می‌گیرد. فیلم باصحنه‌ای شروع می‌شود که اندی را در خودرو خود مشغول نوشیدن الکل نشان می‌دهد. او پارچه‌ای را از جعبه داشبورد اتومبیل خارج می‌کند که اسلحه‌ای به همراه چندین گلوله در میان آن پیچیده شده است. همزمان صدای دادستان و شهادت اندی را می‌شنویم که مدعی است بیشتر هدفش ترساندن آن دو بوده است. روایت فیلم وارد فضای دادگاهی می‌شود که سرانجام، اندی را با وجود ادعای بی‌گناهی، به اتهام ارتکاب دو قتل عمد به دو حبس ابد محکوم می‌کند.
فضای زندان ایالتی شاوشنک کمابیش همان است که مخاطب انتظار آن را می‌کشد. دسته‌ای از زندانیان با جرائمی مانند قتل و سرقت که طبیعتاً در زندان هم در قالب باندهای تبهکاری رقیب دسته‌بندی شده‌اند و سلسله مراتب، مناسبات و منازعات خاص خود را دارند. مجموعه‌ای از زندانبانان خشن به سرگروهبانی کاپیتان بایرن هادلی با بازی کلنسی براونو و رییس زندانی ریاکار به نام ساموئل نورتون، با بازی باب گانتن، که گرچه خود را شخصی مومن و مذهبی نشان می‌دهد، اما دچار فسادهایی بسیار بدتر از زندانیان شاوشنک است.
شخصیت اصلی زندانیان، مجرمی به نام آلیس بوید ردینگ، ملقب به رد، با بازی مورگان فریمن است. او در میان دارودسته‌ای که در زندان به گردش جمع شده‌اند شخصیتی معتبر محسوب می‌شود. سابقه حبسی طویل‌المدت دارد و از طریق واسطه‌ها و با زدوبندهایی که انجام می‌دهد، می‌تواند هرچیزی را در ازای قیمتی که برای آن تعیین می‌کند به زندان وارد کند، سیگار، آدامس، ماری‌جوانا، مشروب و از این قبیل چیزها. رد، راویتگر اصلی فیلم است.
اندی، زندانی تازه وارد و نقش اصلی فیلم که متوجه این نفوذ و قابلیت رد می‌شود به او نزدیک شده و از وی می‌خواهد که برایش یک «چکش سنگ» وارد زندان کند. رد در ابتدا اینطور فکر می‌کند که هدف اندی فرار از زندان است، اما بعداً با رسیدن سفارش، چکش را کوچکتر از آن می‌یابد که بتوان با آن مسیری برای فرار از سلول زندان حفر کرد: «تقریباً ۶۰۰ سال طول می‌کشید تا یک نفر بتونه با یکی از اینا توی دیوار تونل باز کنه!»، این چیزی است که رد پس از دیدن چکش سنگ با خود اندیشید. اندی چکش سنگ را برای سرگرم بودن داخل زندان، تراشیدن سنگها و ساختن چیزهایی شبیه به مهره‌های شطرنج نیاز داشت.
پس از آنکه سرنگهبان و به دنبال آن رییس زندان به توانایی‌های بانکی اندی، راههای پیشنهادی او برای کاهش مالیات و شم اقتصادی و مالی‌اش پی می‌برند، رفته رفته وضعیت او در زندان تغییر می‌کند. به اندی کار بهتری در کتابخانه زندان داده می‌شود و پرسنل زندان برای تنظیم اظهارنامه مالیاتی به او مراجعه می‌کنند. طولی نمی‌کشد که جایگاه او در زندان حتی از این هم فراتر می‌رود، اندی دوفرین، بانکدار پیشین محکوم به حبس ابد و محبوس در شاوشنک، اینک مشاور رییس زندان برای سرمایه‌گذاری‌هایی آلوده به مسائل غیرقانونی مانند رشوه و پولشویی می‌شود که به روایت خود اندی «رودخانه‌ای از پول کثیف» برای رییس زندان جاری می‌سازد.
این داستان ادامه دارد تا زمانی که «تامی ویلیامز» سارق سابقه‌داری که به جرم دزدی تلویزیون به دو سال حبس محکوم شده وارد زندان می‌شود و به جمع رد و اندی می‌پیوندد. آنان به صورت اتفاقی می‌فهمند که تامی قبلاً در زندانی بوده است که، المو بلچ، قاتل واقعی همسر اندی و گلفباز را دیده و روایت قتل آن دو را از وی شنیده است. در اینجا نه تنها برای مخاطب فیلم که از آغاز همزادپندارانه اندی را فردی درستکار و بی‌گناه می‌یابد، بلکه برای رد و سایر زندانیان نیز بی‌گناهی او مسجّل می‌شود. اندی برای اثبات بی‌گناهی و آزادی خود به رییس زندان متوسل می‌شود اما رییس که اندی را فقط وسیله‌ای برای تحقق پولشوئی‌های خود می‌بیند، برآشفته و او را برای یک ماه به سلول انفرادی می‌اندازد. همچنین به منظور اینکه خطر شهادت دادن تامی به بی‌گناهی اندی را از میان بردارد، با همکاری سرنگهبان هادلی، او را مظلومانه به قتل می‌رساند و وانمود می‌کند که تامی در حین فرار از زندان با اصابت گلوله کشته شده است.
فیلم با صحنه‌ای بعد از دوران انفرادی اندی ادامه می‌یابد. اندی و رد در حیاط زندان به دیواری تکیه داده‌اند و در مورد گذشته با یکدیگر صحبت می‌کنند. اندی نومیدانه با رد درددل می‌کند و با حسرت از آرزوئی‌هایش صحبت می‌کند. درباره منطقه‌ای به نام «زواتانئو» در مکزیک حرف می‌زند و اینکه چقدر دلش می‌خواهد بقیه عمرش را در چنین مکان گرم و بدون خاطره‌ای بر ساحل اقیانوس آرام طی کند. هتلی داشته باشد و مسافرانش را با قایق در پهنه اقیانوس به گردش ببرد. رد که شخصیتی واقع‌بین دارد به اندی متذکر می‌شود که «زواتانئو» جایی است در مکزیک و تو الان در زندان شاوشنک هستی. این گفتگو ادامه می‌یابد تا آنجا که لحن سخنان یأس‌آلود اندی و جمله معروف فیلم که «یا با زندگی کنار بیا و یا به استقبال مرگ برو»، رد را نگران می‌کند که مبادا او قصد خودکشی داشته باشد. این نگرانی وقتی مضاعف می‌شود که رد می‌فهمد اندی از یکی از دوستانش طناب گرفته است. آن شب پر اضطراب برای رد «طولانی‌ترین شب زندگی‌اش بود».
فردا صبح مشخص می‌شود که اندی از زندان فرار کرده است. او با همان چکشی که رد فکر می‌کرد برای فرار از زندان با آن ششصد سال وقت لازم است در طی کمتر بیست سال تونلی رو به سوی آزادی کنده بود.
این چکیده‌ای بود از روایت محوری فیلم که البته با فرار اندی تمام نمی‌شود و تا پیوستن رد به او در «زواتانئو» ادامه می‌یابد، اما از آنجا که فرض من بر این است که خواننده این نقد، فیلم را یکبار را به طور کامل دیده است، همین خلاصه برای ارائه تحلیلی که در پی آن هستم کفایت می‌کند. «رستگاری»، صرفاً از آن دسته از فیلم‌های مرسوم با موضوع گریز از زندان مثل «فرار از آلکاتراز» نیست که عملیات غیرممکنی را به تصویر می‌کشند و با ایجاد هیجان ناشی از یک داستان حادثه‌ای، مخاطب را با خود همراه می‌سازند. ابتدایی‌ترین شاهد این مدعا استفاده از واژه «رستگاری» (Redemption) است که چه در فرهنگ غربی و چه در فرهنگ ما، اساساً واژه‌ای است با بار معنوی و مذهبی. چه بسا این واژه به عنوان نشانه‌ای برای مخاطبانی که در ظرایف فیلم دقیق می‌شوند، جایگزین کلماتی مانند «فرار» یا «رهایی» شده است. پس بهتر است برای دریافت پیام این اثر، هرچقدر هم که با نگاه نمادین به فیلم‌ها مأنوس نیستیم، عجالتاً سعی کنیم به این نوع نگرش نزدیک شویم و به نمادهای به کار رفته در فیلم توجه بیشتری نشان دهیم.
زندان محوری‌ترین نماد فیلم است. گناهکار بودن یا نبودن، خیانت، جرم، دادگاه، محکومیت و... اولین مفاهیمی هستند که ذهن بیننده را به خود معطوف می‌سازند. اگر رستگاری مفهومی است معنوی، پس زندان را نیز می‌توان نمادی دانست از جهانی که در آن زندگی می‌کنیم. می‌دانیم که زندان و قفس در ادبیات ما نیز بارها استعاره از زندگی زمینی و مادی گرفته شده‌اند: «مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک، دو سه روزی قفسی ساخته‌اند از بدنم» این بیتی است از مولانا که حافظ آن را به طریقی دیگر باز سرائی کرده است: «چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست، روم به روضه رضوان که مرغ آن چمنم» و یا صائب تبریزی که در غزلی با مطلع «جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟» مشخصاً تن را به زندانی تشبیه کرده که محل مناسبی برای رحل اقامت افکندن نیست. اینها فقط چند نمونه از میان موارد پرشمار در ادبیات فارسی است که دنیا و زندگی مادی انسان را به زندان و قفس همانند می‌بینند. لازم به توضیح نیست که این استعارات ریشه در آموزه‌های دینی ما دارند پس نیازی به ارائه مثال‌هایی بیشتر با بن‌مایه‌هایی از متون دینی نخواهیم داشت. با این وجود، بدیهی است که نگاه شرقی به یک داستان غربی و فیلمی غربی ساخته شده بر پایه آن داستان، راه حل مسئله نخواهد بود. باید این نمادها را از دریچه ذهن غربی نگریست. از نگاه من، «فلسفه مسیحیت» کلیدی است برای گشایش این دریچه.
در فلسفه مسیحیت، انسان به واسطه گناه اولیه آدم و حوا، اساساً گناهکار به دنیا می‌آید. بحث بر سر صحت و سقم اخلاقی این باورها نیست، در اینجا تنها مقصود من نشان دادن شباهت‌هاست. با در نظر گرفتن ایده «گناه ازلی»، می‌توان به این رمزگشائی ادامه داد. زندانیان شاوشنک، که هر کدام به واسطه ارتکاب گناهی به زندان افتاده‌اند، می‌توانند نشانه‌هایی باشند بر تایید اینکه «شاوشنک» همان جهانیست که ما در آن زندگی می‌کنیم و زندانیانش همان انسانهایی هستند که در این جهان در کنار ما زندگی می‌کنند.
سکانس ورود مجرمان تازه وارد به شاوشنک، رییس زندان، ساموئل نورتون را به تصویر می‌کشد، با صلیب کوچکی که به یقه کتش نصب کرده، رو به زندانیان تازه وارد می‌گوید: «شما همگی مجرمید. برای همین به اینجا فرستاده شدید». سپس قانون اول زندان را اعلام می‌کند: «توهین به مقدسات ممنوع است». این ظاهرسازی ریاکارانه نورتون و نشان دادن علاقه افراطی به مسیحیت که در سرتاسر فیلم نمود دارد، بی‌دلیل نیست. او رییس زندان و در واقع نماینده تمام کسانی است که از دین به عنوان ابزاری در راه رسیدن به مقاصد مادی‌شان استفاده می‌کنند. نورتون نماد کشیشانی است که در لباس خدمت به مسیح، خود با فساد لجام گسیخته، عامل انحطاط مسیحیت شدند. اربابان کلیسا که در طی هزاره قرون وسطی، مالک جان و مال و هستی مردمان زمین بودند. کسانی که پیام روحانی مسیح را به دور افکندند و از مسیحیت آیینی قشری ساختند تا بر زمین حکمرانی کنند. حاکمان زندان تن. از همین روست که نورتون خطاب به زندانیان می‌گوید: «روح شما متعلق به خداوند است، اما بدن شما از آن من خواهد بود». در اینجا یکی از مجرمین می‌پرسد: «ما کی غذا می‌خوریم؟»، درست مانند نوزادی که به محض تولد باید شیر بخورد، پاسخ او را گروهبان هادلی می‌دهد: «وقتی غذا می‌خورید که ما به شما بگوییم. وقتی مدفوع می‌کنید که ما به شما بگوییم. وقتی ادرار می‌کنید که ما به شما بگوییم». دقیقاً همان کارهایی که از یک نوزاد می‌تواند سر بزند. هادلی برای بریدن صدای این مجرم با باتوم ضربه محکمی به شکم او میزند.
«غسل تعمید» یکی از مراسم اصلی در آیین مسیحیت، به منظور آمرزش گناهان است که پس از تولد نوزاد و یا برای نوکیشان مسیحی برگزار می‌گردد. صحنه بعدی، اندی را نشان می‌دهد که در قفسی ایستاده و بدنش با آب شسته می‌شود. این صحنه نماد همان غسل تعمید نوزادان مسیحی است. حتی پودری که برای ضدعفونی کردن به بدن مجرمین می‌زنند بی‌شباهت به پودر بچه‌ای نیست که برای جلوگیری از عرق‌سوز شدن نوزاد کاربرد دارد. این تحلیل وقتی تکمیل می‌شود که رد شروع به روایتگری می‌کند: «شب اول بدون شک سخت‌ترین شب‌هاست. مجبورت می‌کنند مثل یک نوزاد لخت مادرزاد رژه بری در حالی که پوستت سوخته و چشمات به خاطر اون آشغالهای ضدعفونی که بهت می‌پاشن درست نمی‌بینه. تازه موقعی که میذارنت توی سلول و میله‌ها را به روت می‌بندند می‌فهمی که کجا اومدی!». به هر زندانی لباس و یک انجیل داده می‌شود. این شرح حال نوزادی است که بدون اینکه انتخاب کرده باشد، مسیحی به دنیا می‌آید. نوزاد راهی جز گریه کردن برای بیان خواسته‌هایش ندارد و به گریه افتادن اولین زندانی تازه وارد سوژه شرط‌بندی زندانیان قدیمی است. آن کسی که در همین شب اول کم می‌آورد، مرد چاقی است که همچون یک کودک معصوم به گریه می‌افتد و می‌گوید: «من میخوام برم خونه... من مامانم را می‌خوام!». چیزی نمی‌گذرد که مخاطب متوجه می‌شود که این زندانی همان شب اول در اثر جراحات وارده ناشی از ضرب و شتم گروهبان هادلی جان باخته است. رد بر روی اندی دوفرین شرط‌بندی کرده بود، اما آن شب هیچ صدایی از اندی در نمی‌آید.
ادندرو دوفرین؛ او قطعاً نماد یک قدیس است. قدیسی که پیام‌آور امید برای زندانیان است. اندی برخلاف همه خلافکارانی که گناهکار به زندان افتاده‌اند واقعاً بی‌گناه است. او مجازات گناهی را تحمل می‌کند که هرگز مرتکب نشده است. او شخصیت مثبت و خودساخته‌ایست که زندان و محیط بیمار آن از او یک مجرم نمی‌سازد، هرچند او از سرناچاری مجبور است به نورتون در خلافکاری‌هایش کمک کند. در دیالوگ تامل برانگیزی که در کتابخانه زندان بین رد و اندی رد و بدل می‌شود، پس از آنکه اندی شیوه‌هایش در دورزدن قانون و پولشویی را برای رد توضیح می‌دهد، به او می‌گوید: «طنز داستان اینه که من قبلاً یه آدم راستگو و درستکار بودم، باید به زندان می‌افتادم تا یک خلافکار بشم!». با این وجود، وقتی روایت فیلم ادامه می‌یابد می‌بینیم که اندی واقعاً خلافکار نیست. او مشخصاً از جنس جنایتکارانی مانند ساموئل نورتون و بایرن هادلی نیست. حتی پس از فرار از زندان، این گزارش اندی به رسانه‌هاست که از فساد و قتل در شاوشنک پرده بر می‌دارد. این قدیس، از هر موقعیتی برای بهتر کردن وضعیت زندان و زندانیان استفاده می‌کند. برای دریافت کمک و توسعه کتابخانه زندان مرتب به مسئولین ایالتی نامه می‌نویسد. حتی وقتی دیگران این کار او را عبث می‌دانند او ناامید نمی‌شود و تا آنجا نامه‌نگاری‌هایش را ادامه می‌دهد که کمک قابل توجهی برای کتابخانه زندان اخذ می‌کند. اندی بدون چشمداشت برای بهتر شدن وضعیت زندگی سارق سابقه‌داری مانند تامی ویلیامز به او سواد یاد می‌دهد. وقتی تامی با عصبانیت برگه آزمونش را به سطل آشغال پرت می‌کند، این اندی است که برگه تامی را به اداره آموزش پست می‌کند. بعداً متوجه می‌شویم که تامی در آزمون قبول شده است. یا در صحنه‌ای دیگر، وقتی بروکس، پیرمرد کتابدار مورد عفو مشروط قرار می‌گیرد، می‌خواهد همچنان مجرم شناخته شده و در زندان باقی بماند، بروکس برای اینکار تصمیم می‌گیرد هیوود را با چاقو به قتل برساند. اینجا سخنان اندی است که او را آرام ساخته و از ارتکاب این گناه منصرف می‌کند: «بروکس به خاطر خدا به گردنش نگاه کن، داره خون میاد...». بعد از حرفهای اندی، پیر