• عناوین

      درباره سایت

       

      در باره من

       

      مقالات من

       

      ارتباط با من

       

  • موضوعات

    • عمومی (26)
    • تاریخ (4)
    • فلسفه (2)
    • ادبیات (5)
    • فرهنگ و هنر (1)
    • ورزش (5)
    • شخصی (6)
    • مناسبتها (3)
  • بایگانی ماهیانه

    • آبان ۱۳۸۴
    • آذر ۱۳۸۴
    • دي ۱۳۸۴
    • بهمن ۱۳۸۴
    • اسفند ۱۳۸۴
    • فروردين ۱۳۸۵
    • ارديبهشت ۱۳۸۵
    • خرداد ۱۳۸۵
    • تير ۱۳۸۵
    • مرداد ۱۳۸۵
    • شهريور ۱۳۸۵
    • مهر ۱۳۸۵
    • آذر ۱۳۸۵
    • دي ۱۳۸۵
    • بهمن ۱۳۸۵
    • اسفند ۱۳۸۵
    • فروردين ۱۳۸۶
    • خرداد ۱۳۸۶
    • آبان ۱۳۸۶
  • آخرین نوشته ها

    • اندر خیالات باطله
    • سپاهان قهرمان
    • نیایش نوروز
    • ايران و رها
    • صدف خالی
    • بر عبث می پایم …
    • زندگی باید کرد
    • ملیت و ضد ملیت !
    • تاریخ ایران ، قسمت دوم
    • تاریخ ایران ، قسمت اول
  • آمار بازدید

  • RSS

      مطالب | نظرات

  • پیوست ها

    • ورود
    • Mohammad Afghari
    • WordPress
     

  • روزشمار

    مرداد ۱۳۸۷
    ش ی د س چ پ ج
    « تير    
     ۱۲۳۴
    ۵۶۷۸۹۱۰۱۱
    ۱۲۱۳۱۴۱۵۱۶۱۷۱۸
    ۱۹۲۰۲۱۲۲۲۳۲۴۲۵
    ۲۶۲۷۲۸۲۹۳۰۳۱  
  • ساعت

  • جستجو

  • پیوند ها

    • ایران جاوید
  •  
اندر خیالات باطله

اندرخیالات باطله


اساعه که داریم این اباطیل را به رشته تحریر می کشیم پاسی از نیمه شب گذشته است . فرداست که پی خواب ماندن و دیر به محل کار رسیدن حقیر ، مکرر حضرت ابوی لعنت سماواتیان  و زمینیان را نثار این جانب نموده و دوباره همان نجوای بیدار باش همیشگی را زمزمه کنند که : “ تو هیچ چیز نمی شوی !
” . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان مدتی است همشیره صغیره تاهل اختیار کرده و به همشیره کبیره پیوسته اند و خانه شده سوت و کور . یک گل پسر عذب در خانه مانده است که روی دست والدین باد کرده و یک خانه ای که حالا بدون خواهر که آب بدهد دست اخوی دیگر صفایی ندارد . علی مانده است و حوضش . گفتیم بیاییم شرح دلی بنگاریم ضماد زخم روح که نظاره کردیم آنچه در وصف ناید است . القصه یاد خاطره ای افتادیم که نقدا عرضه می داریم  . آن دوران که رخت دانش اندوزی در دیار یزد بر کرده بودیم باری یکی از کاست های محمد رضا شجریان به دستمان رسید که گویا مسمی به « شب ، سکوت ، کویر » می بود . پشت کاست افسانه ای از اقلیم خراسان نوشته شده بود در باب پرنده ای کوچک و ظریف طرقه نام که قصد زیارت خورشید را داشته است . به دنبال تحقیق در  باره این سفر در می یابد که برای آنکه بال و پرش در حرارت خورشید نسوزد باید هزار نام ذات باری را از بر کرده و در مراحل طی این طریق یکی از پس دیگری نام ببرد . پرنده ساده دل این زار نام را حفظ کرده و عزم سفر می کند . می پرد … به سمت بالا ، آن بالا بالا ها ، به سمت اعلی علیین می پرد و نام ها را یکی یکی صدا می زند …

وقتی به خورشید می رسد ، نام هزارم خدا را فراموش می کند و می سوزد .


این نبشته که خواندیم حال انقلاب بر ما مستولی گشت . ما هم شدیم طرقه . اما این بار دست یک دوست را برای یاری طلبیدیم که نام هزارم خدا را او از بر کند تا با هم بپریم . از خدا که پنهان نیست از بندگان خدا چه پنهان که این دوست از طایفه اناث می بود و ما به خبط فکر کردیم که سالک راه حق است . نگو که می رفت بر همدان ، کار کند بر رمضان ، نان گندم بخورد و منت مردم نبرد . هرچه به گوشش خواندیم اخوی این ره که تو می روی به ترکستان است ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی ( که گویا یک رگه عربی هم داشت .) به خرجش نرفت که نرفت .  او راه همدان پیش گرفت و ما راه آسمان . دیگر نه خبری از او شد و نه خبری از رمضان . ما ماندیم و سفر به خورشید یکه و تنها . پریدیم . اما به کجا ؟ به نا کجا . مدام رفتیم اما ره گم کردیم . هزار نام خدای را از بر بودیم و در هزار توی این راه صدا زدیم اما هرچه بیشتر رفتیم بیشتر گم و گور شدیم آنسان که تو گفتی راه ز بیخ و بن بیراهه است …


پدرم راست می گوید . من هیچ چیز نمی شوم . دلم می خواست یک روزی بشوم یکی مثل  نه آن بالا بالایی ها ، چه می دانم مثلا یکی مثل ملک الشعرا محمد تقی بهار البته نه در عالم شعر . در عالم شعور . زرشک …


گور پدر تحقیق و تفحص و پژوهش و کنفرانس و همایش و اجلاس و کنگره و نشست ومیتینگ و نویسندگی و روشنفکری و این جور اراجیف . دنیا با همه زرق و برقش مال خودتان . پول های قلمبه اش مال خودتان . غذاهای لذیذ اش مال خودتان . یک لم دادن روی کاناپه های سلطنتی و پیپ کاپتن بلک کشیدن اش مال خودتان ، تفریح های مطبوعش مال خودتان . صندلی ها و میز های مدیریتی آدم های کله گنده ( که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد ) عقده ای اش مال خودتان ،  زنان گاو چشم برگشته مژگان پیوسته ابروان نازک عذارش هم مال خودتان . کتابهای تاریخ من را بدهید می خواهم بروم پی بدبختی خودم  گورم را در انزوای تاریخ ایران گم بکنم ، که من عادت دارم به شنیدن صدای خرد شدن استخوانهای طفلان این مرز و بوم به زیر سم ستوران مغول !

پیوند ثابت | ۴ نظر ، شما هم نظر بدهید موضوع : عمومی , شخصی .

 نگاشته شده به قلم محمد افقری در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۷:۰۰ ب.ظ.


 

مطالب قبلی -->