• عناوین

      درباره سایت

       

      در باره من

       

      مقالات من

       

      ارتباط با من

       

  • موضوعات

    • عمومی (26)
    • تاریخ (4)
    • فلسفه (2)
    • ادبیات (5)
    • فرهنگ و هنر (1)
    • ورزش (5)
    • شخصی (6)
    • مناسبتها (3)
  • بایگانی ماهیانه

    • آبان ۱۳۸۴
    • آذر ۱۳۸۴
    • دي ۱۳۸۴
    • بهمن ۱۳۸۴
    • اسفند ۱۳۸۴
    • فروردين ۱۳۸۵
    • ارديبهشت ۱۳۸۵
    • خرداد ۱۳۸۵
    • تير ۱۳۸۵
    • مرداد ۱۳۸۵
    • شهريور ۱۳۸۵
    • مهر ۱۳۸۵
    • آذر ۱۳۸۵
    • دي ۱۳۸۵
    • بهمن ۱۳۸۵
    • اسفند ۱۳۸۵
    • فروردين ۱۳۸۶
    • خرداد ۱۳۸۶
    • آبان ۱۳۸۶
  • آخرین نوشته ها

    • اندر خیالات باطله
    • سپاهان قهرمان
    • نیایش نوروز
    • ايران و رها
    • صدف خالی
    • بر عبث می پایم …
    • زندگی باید کرد
    • ملیت و ضد ملیت !
    • تاریخ ایران ، قسمت دوم
    • تاریخ ایران ، قسمت اول
  • آمار بازدید

  • RSS

      مطالب | نظرات

  • پیوست ها

    • ورود
    • Mohammad Afghari
    • WordPress
     

  • روزشمار

    نوامبر 2005
    ش ی د س چ پ ج
        Dec »
     1234
    567891011
    12131415161718
    19202122232425
    2627282930  
  • ساعت

  • جستجو

  • پیوند ها

    • ایران جاوید
  •  

آبان ماه ۱۳۸۴

آتشی رفت…

آتشی رفت…

در کمال تاسف امروز با خبر شدم شاعر گرانقدر میهنمان منوچهر آتشی دار فانی را وداع گفته است . در حال به قول زنده یاد اخوان چتر بغض در گلویم می گشاید چنگ .

یکی دیگر از یاران به دیدار حق شتافت . دیگر کیست که « ديدار در فلق » سراید ؟ شاعر آواز خاک رفت . شاعر باغهای دیگر رفت . شاعر حریق غروب رفت . آتشی رفت .

رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل .

چه بیرحمند داسهای دروگر مرگ …

آنانکه مرگ را سپری کردند

آنانكه بي هراسي بي عشوه تنجشي از وحشت به آشتي نشستند
با مرگ
آنانكه مرگ را خوابي دراز و بي رويا انگاشتند
آنان با مرگ بر غنيمت هستي
بيعت كردند
آنان طبيب پير اجل را پارنج هديه جان دادند
آنان از هول درد از خوف سيل گردنه خيزاب
از وحشت تلاطم آنان در كام كوسه سنگر كردند
آنان دلاوري را ستري
بر عورت ستروني از شور زندگي
بر عورت عقيمي از عشق
كه بي شكوهتر آفاق زيستن را
تنها رنگي
بهانه مايه ماندن مي دارد مي دارند
آنانكه مرگ را سپر درد مي كنند
آنانكه مرگ را
درمان زخم چركي ياس
آنانكه مرگ را رويايي
من
خار خشكبوته نام آنان را
آتشگران همت
هرگز نكرده ام
من
با تو اي كرانه پندارم اي منظر تماشا
اي سبز
من با تو
تا كرانه پندار تو
ره در گريوه
گردنه دره
در تنگه هاي واهمه
خواهم سپرد
من خوف مرگ را دم طاوس نر
من هول مرگ را
با تو
چتر ظريف
از تاب آفتاب هاويه
خواهم كرد
من با تو غرور را سپري
در هجوم مرگ
با تو خيال را آلاچيقي در تابستان فراغت خواهم كرد
با تو دلاوري را
من بادپاي تاختني از هجوم خون
با تو تناوري را
در چارباد درد
من قايق رهايي
سوي جزيره هاي سلامت
و آرايش دوباره به پيكار درد
خواهم كرد
از انحناي دور
آنك
باران دير آمده
مي بارد
و ساقه هاي نازك خود را
در شيب هاي سوخته مي كارد
آنك زمين
ملول و مفكر
از خواب خشكسالي بر مي خيزد
نبض هزار دانه پوسيده
از ترشك و پنيرك
آهنگ پر دوام روييدني دوباره مي انگيزد
آنك
باران
با آنكه دير آمده مي بارد
اي خاك بكر
اي خاصه بهاره من
بايد كه گاو آهن را
از چوب هاي تازه بپردازيم
بايد كه گاو ها را فربه كنيم
بايد كه داس ها را
صيقل دهيم
بايد براي ساز چرخ چهاب ها
نت هاي تازه بنويسيم
بايد به بلبلان نخلستان
آهنگ هاي تازه بياموزيم
ما زنده ايم
من تو
اي خاك خوب من
اي تپه شقايق
ما نيستيم آنان
كه مرگ را رويايي
آنان كه مرگ را سپري
آنانكه مرگ را خوابي كردند

آواز خاک

دشت با حوصله وسعت خود
زخم سم ها را تن مي دهد و مي ماند
چشمه و چاهي نيست
آن سرابست كه تصوير درختان بلند
آب و آبادي و باغ
در بلور خود مي روياند
گردبادست آن
كه به تازنده سواري مي ماند
دشت مي داند و مي خواند
باغ پندار كه تاراج خزان خواهد شد ؟
تشنگي باغ گل نار كه را
تركه خواهد زد در غربت افسانه ؟
سوزن سم ها را سوزان تر در تنم افشانيد
دشت
سايه مي روياند
اهتزاز شنل پاره آشوبگران
بيرق يال بلند اسبان
هيبت شورش و هيهاي سواران را
نيشخندي مهلك
چين ميندازد بر چهره خشك و پوكش
تا كجا مي سپرند ؟
گوني خالي خود را به كدامين اصطبل
مي برند
تا بينبارند اين گمشدگان
از پهن خوشبختي؟
اين ز ويرانه خود بيزاران
سوي پرچين كدامين باغ
سوي تاراج كدامين ده
نعل مي ريزند
راه مي كوبند
خواب خاشاكم و خاكم را مي آشوبند ؟
آه دورم باد
رنگ و نيرنگ بهاران و شفاي باران
بانگ گوش آزار سگ هاي آباديشان دورم باد
تاج نوراني بي باراني
بر سر تشنگي وحشي مغرورم باد
جامه سبزي و شال سرخي
پاره بر پيكر رنجورم باد
خود همين چشمه فياض سراب
خود همين پينه گز بوته و خار
خود همين شولاي عرياني ما را بس
خود همين معبر گرگان غريب
روح سربازان گمشده جنگ كهن بودن
خود همين خلوت پر بودن از خويش
خود همين خالي بي توفان يا توفاني ما را بس
تا نماند در من
مي رسد اينك با گله انبوهش چوپان از راه
ذهن متروك بياباني او
عشق ناممكن او بي سر و سماني او
مهر و خشم او با كهره و گوساله و ميش
هي هي و هيهايش
شكوه روز و شبان نايش
به پگاه و به پسينگاه غبار افشاني ما را بس

روانش شاد و یادش گرامی

پیوند ثابت | نظر بدهید موضوع :عمومی , مناسبتها .

 نگاشته شده به قلم محمد افقری در تاریخ ۳۰ آبان ۱۳۸۴ ساعت ۸:۱۵ ق.ظ.


 

» صفحه ی بعدی