ايران و رها
ايران و رها

من پدر دو دختر زیبا هستم .
یکی به اسم ایران
یکی به اسم رها
بچه های من در دستان تو اند .
یکی به دست راست
یکی به دست چپ
تو خودت خوب می دانی من همیشه ایران را بیشتر دوست داشتم و تو رها را .
می دانم آن روزی که من جلوی چشمان تو ایران را بوسیدم دلت ریخت .
همین چند وقت پیش هم دوباره ایران را از دستانت در آوردم و بوسیدم .
ایرانم را بوسیدم
درست جلوی چشمان تو .
نمی دانم دلت ریخت یا نه .
من رها را هم دوست دارم .
مثل ایران .
اما اینقدر بچه ام در انگشتت گیر کرده که یادم رفته ببوسمش .
تو نمی دانی ایران و رها پاره های تن من اند .
می خواهی بچه هایم را بیاندازی توی توالت فرنگی و بعد سیفون را بکشی تا بروند …
پیوند ثابت | ۳ نظر ، شما هم نظر بدهید موضوع :عمومی , ادبیات , شخصی .
نگاشته شده به قلم محمد افقری در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۸۵ ساعت ۷:۴۸ ب.ظ.