بر عبث می پایم …
بر عبث می پایم
مهربان من ، پرسشی از حال من کرده بودی ، از حال مبتلای فراق که جسمش اینجا و جان در عراق است چه می پرسی ؟ تا نه تصور کنی که بی تو صبورم به خدا که بی آن جان عزیز شهر تبریز برای من تبخیز است چه رسد به برهوت یزد که آهوی ختن را کژدم محن می کند آنسان که از جان و عمر بیزارم بی آن جان عمر .
از شوق روی تو ای گل در آتشم عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم
با آب عقل ، عشق به یک جو نمی رود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
…
این بخشی از متن یکی از مرقومه های ایام شباب بود که برای عزیزی نبشته بودیم و قسمت نبود که آن را حضورا برسانیم خدمت ایشان . خواستیم بازش بخوانیم دیدیم جان را تاب باز خوانی نیست . نامه را به سویی پرتاب کردیم و افکار تکه پارمان را به سوی دیگر . خدایش نیامرزد آن مردکه گور به گور شده صادق هدایت را که هر وقت خرمان توی گل تپیده افکار زهر ماری اش مخیله مان را به خود معطوف می دارد . یاد آن داستان داش آکل افتادیم خلاصه عرضه می کنیم که دوستانی که نخوانده اند یک چیزی دستگیرشان بشود . این بابا داش آکل گویا یکی از لوطی های شیراز بوده که خیلی کبکبه و دبدبه داشته است و یک محله ای چاکرم مخلصم اش را می گفته اند و یک نالوطی دیگری هم بوده به اسم کاک رستم که گویا او هم یکی از کاکو های گل و بلبلستان بوده که با این داش آکل یک خصومت هایی داشته ( اندر کمانک عرض کنم که یک گل دختری هم به اسم مرجان در این داستان هست که قضیه تا حدودی ناموسی بشود ) . این وسط داش آکل ما عذب و با سن زیادی که داشته سر و همسری اختیار نکرده الا یک طوطی که مونس داش آکل تنها همین شکر شکن سخنگو می بوده است . القصه طی یک ماجرای بزن بهادری آن کاک رستم پدر نامرد پوریای ولی وار می زند داش آکل را قیمه قیمه می کند …
داش آکل جان به جهان آفرین تسلیم می دارد و طوطی سخنگو این تنها ماترک وی ارث می رسد به مرجان . این همه داستان نبشتیم که همین یک جمله را بگوئیم : وقتی مرجان می رود که به طوطی آب و غذا بدهد می بیند حیوان زبان بسته به او می گوید :
« مرجان ، عشقت منو کشت ! »
پیوند ثابت | ۵ نظر ، شما هم نظر بدهید موضوع :عمومی , ادبیات , شخصی .
نگاشته شده به قلم محمد افقری در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۸۵ ساعت ۸:۲۱ ق.ظ.
