اندر خیالات باطله
اندرخیالات باطله
اساعه که داریم این اباطیل را به رشته تحریر می کشیم پاسی از نیمه شب گذشته است . فرداست که پی خواب ماندن و دیر به محل کار رسیدن حقیر ، مکرر حضرت ابوی لعنت سماواتیان و زمینیان را نثار این جانب نموده و دوباره همان نجوای بیدار باش همیشگی را زمزمه کنند که : “ تو هیچ چیز نمی شوی !
” . از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان مدتی است همشیره صغیره تاهل اختیار کرده و به همشیره کبیره پیوسته اند و خانه شده سوت و کور . یک گل پسر عذب در خانه مانده است که روی دست والدین باد کرده و یک خانه ای که حالا بدون خواهر که آب بدهد دست اخوی دیگر صفایی ندارد . علی مانده است و حوضش . گفتیم بیاییم شرح دلی بنگاریم ضماد زخم روح که نظاره کردیم آنچه در وصف ناید است . القصه یاد خاطره ای افتادیم که نقدا عرضه می داریم . آن دوران که رخت دانش اندوزی در دیار یزد بر کرده بودیم باری یکی از کاست های محمد رضا شجریان به دستمان رسید که گویا مسمی به « شب ، سکوت ، کویر » می بود . پشت کاست افسانه ای از اقلیم خراسان نوشته شده بود در باب پرنده ای کوچک و ظریف طرقه نام که قصد زیارت خورشید را داشته است . به دنبال تحقیق در باره این سفر در می یابد که برای آنکه بال و پرش در حرارت خورشید نسوزد باید هزار نام ذات باری را از بر کرده و در مراحل طی این طریق یکی از پس دیگری نام ببرد . پرنده ساده دل این زار نام را حفظ کرده و عزم سفر می کند . می پرد … به سمت بالا ، آن بالا بالا ها ، به سمت اعلی علیین می پرد و نام ها را یکی یکی صدا می زند …

وقتی به خورشید می رسد ، نام هزارم خدا را فراموش می کند و می سوزد .
این نبشته که خواندیم حال انقلاب بر ما مستولی گشت . ما هم شدیم طرقه . اما این بار دست یک دوست را برای یاری طلبیدیم که نام هزارم خدا را او از بر کند تا با هم بپریم . از خدا که پنهان نیست از بندگان خدا چه پنهان که این دوست از طایفه اناث می بود و ما به خبط فکر کردیم که سالک راه حق است . نگو که می رفت بر همدان ، کار کند بر رمضان ، نان گندم بخورد و منت مردم نبرد . هرچه به گوشش خواندیم اخوی این ره که تو می روی به ترکستان است ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی ( که گویا یک رگه عربی هم داشت .) به خرجش نرفت که نرفت . او راه همدان پیش گرفت و ما راه آسمان . دیگر نه خبری از او شد و نه خبری از رمضان . ما ماندیم و سفر به خورشید یکه و تنها . پریدیم . اما به کجا ؟ به نا کجا . مدام رفتیم اما ره گم کردیم . هزار نام خدای را از بر بودیم و در هزار توی این راه صدا زدیم اما هرچه بیشتر رفتیم بیشتر گم و گور شدیم آنسان که تو گفتی راه ز بیخ و بن بیراهه است …
پدرم راست می گوید . من هیچ چیز نمی شوم . دلم می خواست یک روزی بشوم یکی مثل نه آن بالا بالایی ها ، چه می دانم مثلا یکی مثل ملک الشعرا محمد تقی بهار البته نه در عالم شعر . در عالم شعور . زرشک …
گور پدر تحقیق و تفحص و پژوهش و کنفرانس و همایش و اجلاس و کنگره و نشست ومیتینگ و نویسندگی و روشنفکری و این جور اراجیف . دنیا با همه زرق و برقش مال خودتان . پول های قلمبه اش مال خودتان . غذاهای لذیذ اش مال خودتان . یک لم دادن روی کاناپه های سلطنتی و پیپ کاپتن بلک کشیدن اش مال خودتان ، تفریح های مطبوعش مال خودتان . صندلی ها و میز های مدیریتی آدم های کله گنده ( که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد ) عقده ای اش مال خودتان ، زنان گاو چشم برگشته مژگان پیوسته ابروان نازک عذارش هم مال خودتان . کتابهای تاریخ من را بدهید می خواهم بروم پی بدبختی خودم گورم را در انزوای تاریخ ایران گم بکنم ، که من عادت دارم به شنیدن صدای خرد شدن استخوانهای طفلان این مرز و بوم به زیر سم ستوران مغول !
پیوند ثابت | ۶ نظر ، شما هم نظر بدهید موضوع :عمومی , شخصی .
نگاشته شده به قلم محمد افقری در تاریخ ۲۴ آبان ۱۳۸۶ ساعت ۷:۰۰ ب.ظ.